دارم دستامو که باز عرق کردن ميشورم.ولي اونقدر اينكارو كردم كه بدون نگاه كردن انجامش بدم. مثل هميشه تو آينه نگاه ميكنم و خودمو مي بينم كه دارم به بيرون لبخند مي زنم. خدايا شكرت من از آفرينش خودم راضي ام. اهميتي نميدم ديگران چه نظري دارن. مثبت يا منفي فرقي نميكنه، هيچ تاثيري در نوع نگاه من به خودم نداره. تو رو خدا ببين. هيچ كس اون چشماي شيطوتونو نداره. به خودم چشمك ميزنم. تو سرنوشتي به جز موفقيت نداري. مطمئن باش. البته به اميد خدا. كارم تموم شد. شير آبو مي بندم و يه چشمك ديگه ميزنم و ميگم فعلا خدافظ!

ميرم تو آشپزخونه تا حولمو كه روي پشتي صندليمه بردارم. يه نگاه به آشپزخونه ميندازم. تو يخچال كه چيزي نميخوام. دلم قهوه ميخواد. ولي حسش نيست درست كنم. بعدا از حسام مي پرسم اگر اونم خواست درست ميكنم با هم ميخوريم. مامانم كه قهوه خور نيست زياد. ميام طرف اتاق. حسام نشسته داره سوكر بازي ميكنه. خب پس فعلا از اينترنت و خوندن كتاباي مورد علاقم خبري نيست. هر چند با اين ويروس لعنتي كه سيستم چند دقيقه بيشتر كانكت نمي مونه و دي سي ميشه. پس هيچي.در كمدو باز ميكنم و واميستم جلوش. هيچي تو كمد نظرمو جلب نميكنه. ميام میشینم پشت ميز. بايد خاطرات عقب افتادمو بنويسم. ولي فكرم مشغوله. يه نگاه ديگه طرف كمد مي ندازم. دفتر خاطرات پارسالم و سال قبلش چند روز نوشته نشده داره. چرك نويسا رو دارم، ولي كو حالش كه بشينم و پاك نويسش كنم؟ دفتر خاطرات امسالم كه كولاكه! بايد برم بيرون و براي روزايي كه كلا فراموش كردم چند تا كارت پستال قشنگ بگيرم و بچسبونم. دفتر خاطراتمو جلوم باز ميكنم و ميخوام شروع كنم كه چشمم مي افته با كتابايي كه روبروم به ديوار تكيه دادمشون. از بين اونا the good earth  رو خيلي دوست داشتم. كتاب جالبي بود. بايد برم بيرون يه كتاب 70- 80 صفحه اي ديگه مثل اين بخرم. خوندنشونو دوست دارم. بايد ريدينگمو هم مثل ليسنينگم قوي كنم.

چند تا سي دي خامم ميخوام. بايد كتابا و نرم افزارا و مقالاتمو رايت كنم. خوبه دي وي دي دارم. بايد آخرين سامورائي رو هم رايت كنم. اگه مجبور بشيم به خاطر اين ويروس لعنتي هاردو فرمت كنيم بايد اطلاعاتمو حفظ كنم. اينهمه به خاطر پيدا كردن و دانلودشون زحمت كشيدم. خصوصا آخرين سامورائي و كتاباي فيزيك كوانتوم و علوم غريبم. چقدر كار دارم كه بايد به خاطرشون برم بيرون. شايد فردا صبح. اي بابا بازم كه برنامه ريزي كردي؟! مگه نميدوني هر چي برنامه ریزي ميكني خراب ميشه؟ آره يادم نبود. من بايد برنامه ريزي نكنم تا همه برنامه هام درست پيش بره. هه هه، اگه برادر بزرگه الان اينجا بود ميگفت: پروفسور، اين كه سالب به انتفاع موضوع شد كه؟ وقتي برنامه ريزي نكني ديگه برنامه اي وجود نداره كه بخواد درست پيش بره. آره خب، منظورم اينكه قتي برنامه ريزي نميكنم همه چي طبق يه روال منطقي پيش ميره و وقتي نگاه ميكنم ميبينم همه چيز سر وقت خودش انجام شده. خب بذار شروع كنم. نگاهم مي افته به گوشيم كه روي ميز كنار دستمه. واقعا كه بايد به همشون دست مريزاد گفت. بچه هاي دانشكده. همين كه درسم زودتر از اونا تموم شد اونام زودتر از هر چيز منو فراموش كردن. نميگن روباه هنوز زندس يا مرده؟ دريغ از يه sm يا تك. ولش كن. احتياجي به اونا نيست. خيلي خب ديگه بيا شروع كنيم. ولي از كجا؟ از دوشنبه ننوشتم و امروز شنبس. از كجا شروع كنم؟ از اول به آخر يا از آخر به اول؟

بذار از ديروز بنويسم. خودكارمو پشت يه برگه يادداشت از تقويم پارسال ميكشم تا رنگ بياد. يالا پسر، اين روزاي آخرت يه حالي به ما بده. رنگ مياد. اتفاقا اين خودكارا آخراي كارشون چقدر پررنگ مي نويسن!! خب،

بنام خدا

سلام.  ...

حالا بقيش چي؟ اين تاريخ ديروزه و بايد همه چيزو به روز بنويسم. انگار كه ديشب آخر شب تمام اينا رو نوشتم. مثل هميشه. ولي خب ديروز صبح چه اتفاقي افتاد؟ باز يادم رفته. پريروز شنيدم اخبار علمي مي گفت كار با اينترنت تا 7 سال عمرو افزايش ميده، چون باعث بهبود حافظه ميشه. خب ربطش چيه؟! آهان، چند روزه با اينترنت درست حسابي كار نكردم به خاطر اون ويروس واسه همين اينترنت خونم كم شده، حافظمم ريپ مي زنه!! عجب توجيهي؟!

Come on girl, just start it _

Hey you little ghost, you think it's so easy to remember every thing, yeah؟

Well, what about you have a try?!

oh, no no no no no, thanks. Any way I'm not writerـ

 It's better that you go onـ

Ok, so here it is!

سر خودكارم دوباره خشك شد. بايد زودتر بنويسم. و الا بازي حسام تموم ميشه و وسوسه ميشم بشينم پاي سيستم. هنوز كتاباي جديد علوم غريبمو نخوندم. بايد خيلي جالب باشن.

خيلي خب بسه، شروع كن، دوباره خودكارمو رنگ ميارم.

امروز...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:25 توسط پروانه آبي |



در شب گرم پاييز
وقتي با چشم هاي بسته
بوي سينه گرمت را احساس مي كنم
من،
زايش سواحل خوشبختي را شاهدم
آنگونه كه حرارت خورشيد كسل،
در برابرش، شرمساري مي كند:
جزيره اي آرام
كه طبيعتش، درختاني بخشيده است غريب
با ميوه هايي چه شيرين
و مرداني رشيد و پر هيبت
و زناني كه چشم از صميميتشان خيره مي مانَد
بوي تن تو (امّا)
مرا به سرزمين هاي دلفريب كوچ مي دهد
اسكله اي سراسر بادبان و دكل
و بوي درختان گز .
آن گاه كه فضا را
و سينه ام را مي آكند.
به آواي دريانوردان
با روح خسته ام، مي آميزد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:53 توسط پروانه آبي |


 

نوری که از پلّه ها به اين متن ريخته،

می خواهد که در ستايش زندگی بنويسم
می نويسم :
می ستايم خنده ی کودکان را
که دروغ است مرگ
می ستايم عشق مادران را
که دروغ است مرگ
می ستايم شعله ی اميد را
که دروغ است مرگ
ای شوق
ای آرزو
ای نور
لبريز کن پياله ی ما را از شادمانی
که خسته ايم از دروغ

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:23 توسط پروانه آبي |


مي داني؟

هميشه با خودم فكر مي كردم

هرگز گرفتار محبت نخواهم شد

هميشه با خودم مي گفتم

تو متفاوتي

با تمام موجودات عالم

هرگز چيزي به نام محبت

تو را اسير نخواهد كرد

و هميشه از اين فكر

به خود مي باليدم  

حتي

فكر نمي كردم كه شايد روزي

من هم مانند ديگران

به اين بلاي شيرين

دچار شوم

اما شد

آنچه به خيال من ناشدني بود

و من

بدون آنكه متوجه باشم

گرفتار شدم

چه گرفتاري شيريني؟!

دوستش دارم.

به قول مادر بزرگ

تا باشد از اين گرفتاريها!

و من دانستم كه هيچ كس

هيچ كس نمي تواند ادعا كند

 كه عاشق نخواهد شد

هيچ كس

حتي

من!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:49 توسط پروانه آبي |


 

ذهنم چموش است

با افكار ناخواسته

كه مانند سيل هجوم مي آورند

اما نه

مانند دانه هاي درشت تگرگ

كه هر لحظه مغزم را نشانه مي روند

مي داني چه مي گويم

لحظه اي چشمانت را برهم بگذار

بي آنكه بخواهي

افكاري مغزت را پر مي كنند

هيچ چيز دست تو نيست

آنها مي آيند اما

به ميل تو نمي روند

تقلا مي كني

اما باز

تنها آمدنشان را احساس مي كني

بي هيچ اراده اي.

 

ميهمانان ناخوانده ،

افكاري ناخوشايند

لحظه هايت را به يغما مي برند

و باز ادامه دارند

با خود مي انديشي

ذهن من از آن من است

اما

اين افكار از آن من نيست

آيا مي توان بيرونشان راند؟

بايد راهي باشد

پس تصور كن

يك من

يك حيوان وحشي

يك قفس

او را در قفس بيندازم

و كليدش را گم كنم

در هر كجا

فقط كليدش را گم كنم

حال

ذهنم از آن من است

افكارم از آن من است

من آزادم

و افكار بيگانه زنداني است

نور را از آنها مي گيرم

و آنها در ظلمتي ابدي گم مي شوند

ديگر هيچ هياهويي نيست

تنها من هستم و من

چه دشت زيبايي

حال چشمانت را باز كن

چه دنيايي است اين دنيا

...

                                                              پروانه آبي

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:31 توسط پروانه آبي |


 
به سرزمینی می نگری
که از آن تو نیست
جادویی از تو می تراود
که از آن تو نیست
برف پیرامون را می نگری
از پشت بسیار شیشه ها .
در شکوه عاریتی ات
به دخترکی فقیر می مانی
رها ، کنار خیابان شهری بزرگ درندشت
که لبخندی برلبانش نقش نمی بندد ،
نه آنقدرها که آرزو دارد ، زیباست
نه با زیورهای بدلی اش ، چندان دارا
ونه بانقاب رنگین اش ، چندان شاد.
تو ، به او شباهت می بری :
اندکی تمسخر وهم دردی
این است پاسخ همگان به تو !
غریبانه ، به برف می نگری
از پشت بسیار شیشه ها !
برادرم مرگ
روزی پیش من هم می آیی
فراموشم نکرده ای ، می دانم .
رنج پایان می گیرد
وزنجیرها ازهم می گسلد .
هنوز اما بیگانه ودور می نمایی
برادر عزیزم مرگ !
وبر فراز درماندگی ام
چون ستاره ای سرد برجایی .
روزی اما نزدیک خواهی شد و
پراز شعله های آتش خواهی بود
بیا ، محبوبم ، این جایم
مرا ببر ، از آن توام من !
راه درون
یافته راه درون
فرو شده درگداز خویش
دل فرزانگی را هرچه پیش تر دانست
خداوجهان در خاطرش
تمثیلی بود فقط ، همین ودیگر هیچ !
هر که داری وپنداری
او را گفتی ست وشنودی با روانش
روانی توأمان دنیا وخدا .
وقتی شب ، سردو غم انگیز است و
صدای باران نمی آید
ترانه ام را می خوانم
چه کسی به آن گوش می سپارد ؟ نمی دانم !
عشق از کف رفته
درجایی پنهانی می سوزد
حتی اگر کسی نبیندش .
تا وقتی در پی بخت و اقبالی
اما خود مهیای خوشبختی نشده ای
آن چه می خواهی از آن تو نخواهد شد.
تا وقتی بر آن چه از کف داده ای ، می مویی
مقصدی برای خود داری و خستگی ناپذیز می پویی
نخواهی دانست ، آرامش چیست .
تنها آن زمان که از آرزو چشم برمی بندی
دیگر تو را نه هدفی است و نه خواهشی
ودیگر بخت را به نام نمی خوانی
نه دلت
که جانت نیز می آرامد .

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:13 توسط پروانه آبي |


 

بالاي بركه
بالاي درّه
بالاي كوه و بيشه
پشت آفتاب
پشت دشتي از ستاره
روح من!
چه بي شكيب
چون شناگري شكسته بال
در بلند موج
مست و مردوار
مي شكافي آن كران بي كران ،
پر بكش ،
دور و دورتر
دورتر از اين بخارهاي نحس
دور شو
و تَر بكن خويش را
در فضاي برتر بلند
و سربكش آن زلال آتشي
كه پُر نموده ، آن فضاي برتر بلند ،
سر بكش، اين آسماني شراب ناب
اي خوشا كسي
بال و پَر گشوده و سبك
دل به كوچ مي دهد
تا كشتزارهاي بكرِ روشن و سفيد
دور و دورتر از اين ملال ها و غصه ها
كه پهن مي شوند ، سايه وار ، تيره وسياه
بر حضور تُرد زندگي
اي خوشا كسي ،
سرخوش و رها
چون چكاوكان
تا كبود سينه آسمان صبح بال مي زند
وه! چه ساده و قشنگ
حرف گل و سنگ را
درك مي كند .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:56 توسط پروانه آبي |